الشيخ عزيز الله عطاردي (مترجم: عطائى)

28

مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى)

بودم ! گفت : يا على ! خوشت آمد ؟ گفتم : آرى به‌خدا سوگند يا اميرالمؤمنين [ ! ] گفت : آن را بردار ! برداشتم و به منزلم بردم و درحوله‌اى پيچيدم و به مدينه فرستادم ، شش يا هفت ماه گذشت روزى از نزد هارون برگشتم درحالى كه پيش او غذا خورده بودم ، خدمتكارم همو كه جامه‌هاى مرا به‌دست خود با حوله‌اى مىگرفت همراه نامهء مهر شده‌اى كه هنوز گل مهرتر بود به سمت من آمد و گفت : الآن مردى آمد و گفت : اين نامه را در لحظهء ورود به مولايت بده ! نامه را باز كردم ديدم نوشته است : يا على ! اينك وقتى است كه به آن لباده تو نياز دارى ! حوله‌اى را كه پيچيده بود باز كردم در همان حال خدمتكار هارون وارد شد و گفت : اميرالمؤمنين [ ! ] را درياب ! گفتم : چه اتفاقى افتاده است ؟ گفت : نمىدانم . من رفتم و بر او وارد شدم درحالى كه عمر بن بزيغ در حضور وى ايستاده بود ، گفت : يا على ! آن لباده‌اى را كه به تو بخشيدم چه كردى ؟ گفتم : يا اميرالمؤمنين [ ! ] لباده‌هاى زيادى را بر من پوشانده‌اى ! كدام يكى را مىخواهيد ؟ گفت : همان لبادهء ابريشمى طلاباف سياه ! گفتم : من كارى كرده‌ام شايد كسى مثل من با چنان لباسى نكرده باشد ! من وقتى كه از سراى اميرالمؤمنين [ ! ] برگشتم ، آن را خواستم و پوشيدم و با آن دو يا چهار ركعت نماز خواندم ! البته فرستادهء شما در حالى وارد شد كه آن را خواسته بودم تا همان كار را بكنم ! هارون نگاهى به عمر بن بزيغ كرد و گفت : كسى را بفرست آن ( لباده ) را براى من بياورد ، خدمتكارم را فرستادم آن را آورد ، همين كه آن را ديد ، گفت : يا عمر ! بر ما سزاوار نيست كه حرف كسى را پس از اين دربارهء علىّ قبول كنيم و دستور داد پنجاه هزار درهم به من داند ، پول‌ها را با لباده بردم و آن را با همان پول